حدود یک سال میگذرد.
دوباره مینویسم.
در این خانه قدیمی.
ان جا که اول روز که بنایش کردم با خود عهد بستم که تا همیشه برای خودم و ناگفته هایم باقی بماند.
امروز از آن عهد, نزدیک به هشت سال میگذرد.
و من هشت سال جانانه پای عهدم نشستم.
اما یک سال اخیر چیزی ننوشتم.
نه که نخواهم.
که بخاطر شرایط زندگی.
بخاطر آنچه بر من گذشت و شد سرگذشت!
مامان از گرگان برگشته امروز.
منم صبح کنکور ارشد دادم و یک راست اومدم اینجا پیش مامان اینا.
مسعود هم رفت سرکار.
فرصت خوبی بود تا دوباره بشینم همین جای قدیمی و باز هم بنویسم.
اخ که فقط خدا میداند چقدر دلم تنگ شده برای گذشته ها و یاداوری اون روزا.
و چقدر دل دل زدم تا فرصت مناسبی برای ابراز احساساتم پیدا کنم و این فرصت امروز پیش اومد.
هربار که میام پشت کامپیوتر خونه بابا, فقط به دنبال نشانه ای از گذشته ها هستم.
همون گذشته ها که ابتدای نامزدی و عقدم بود.
خدایا...
این چه حسی ست از اون روزا که این چنین به دل من نشسته و چسبیده و هر دم من را برآن میکند تا در خیالم به پرواز بر فراز خاطراتش دربیایم.
اما هرگز سیرابی را حس نمیکنم.
هرگز حس نمیکنم که از گذشته ها و خاطراتم مملو شدم.
انگار هرچه بیشتر به آن فکر میکنم بیشتر تشنه میشوم.
گویا که استسقای خاطراتم را مبتلا شدم!
دلم تنگ میشود...
برای اولین شبی که مسعود از در آمد تو و من با دیدنش به او دچار شدم!!!
برای دومین شبی که در حسرت هم خوابگی اش, میسوختم و چقدر آن روز را دور میدیدم و نمیشد دم بزنم و به همگان اعلام کنم که من میخواهم به آغوش این آقا بروم. پس راحتمان بگذارید!
برای اون صبحی که خانم شعبانی به خونه ما اومد تا اختلافاتمان را حل و فصل کند و من هرچه در دل داشتم گفتم. گفتم که چقدر دوستش دارم. و همان زمان خ همت به موبایلم زنگ زد و گفت که نیروی کار میخواد. از خوشحالی همان روز رفتم پایگاه مقداد و باهاش حرف زدم.
روزهایی که سرکار میرفتم.
روزهای اموزشی در مرکز بهداشت صفدری.
روزهای کاری در پایگاه سلامت مقداد.
اون روزا که سرکار با مسعود چت میکردیم و من سرم خیلی شلوغ بود.
برای روزی که از سرکار اومدم خونه. نزدیک عید بود. میخواستم یه لباس انتخاب کنم برای خونه مسعوداینا. با تردید یه مانتو انتخاب کردم که فکر نمیکردم خیلی خفن باشه. ولی از نظر مسعود بود و هنوز هم ازش یاد میکنه.
برای اون روز که رفتیم خونشون.
برای وقتی که روبروش نشسته بودم و فکر میکردم کاش دوباره باهاش صحبت میکردم.
برای وقتی که میخواستیم بریم و رفتم روبروش و ازش خداحافظی کردم. اخ که چقدر در نظرم سنگین و باوقار بود.
برای شبی که رفتیم کافه ایدما و دور دور در بالای شهر تهران و قیطریه و بلوار نلسون ماندلا...
و اما اون روز...
اون روزی که باغ کتاب رفتیم.
خدایا کاش میشد این باغ کتاب را در اغوشم بگیرم.
اولین بار با مسعود بودم که اونجا رفتم.
دوشادوش او قدم میزدم.
صحبت میکردیم.
و او ابراز علاقه کرد.
و من محو عاشقی هایش شدم...
خدایا....
خدایا....
همه چیز زیبا بود...
تا روز جشن عقد.
یعنی دو سه هفته بعد از عقد اصلی و محضری...
کاش اون روز هیچوقت اون قدر بد نمیشد.
هرچند که اگر نبود نمیشد که امروز چنین خوشبخت باشم.
و حتی نمیشد از عروسی ام خاطره ای انچنان زیبا در دلم بماند. به حدی که هر زمان و هرمکان فرصتی بیابم به تماشای فیلم هایش مشغول میشوم.
حوصله من کم و حرفها بسیار است.
پس ترجیحا برای این بار کافیست.
نمیدانم دفعه بعد چه زمانی باشد...!
برچسب:
نویسنده: سارا شریفی